خرید بک لینک

دلتنگ اینجا ام. میام زود، میام باز، مینویسم باز، خب؟ :)

برچسب: نویسنده: نوید کاظمیان تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:44

نبودی یاور، نبودی امشب.به سرم زد، حماقت کردم؛ شاید هم اختیار پاهام را نداشتم، پاهایی که بی دلیل به سمت فرعی سوم قدم برمیداشتند. همان کوچه ی تاریک و دنج، محل قرار عشاق محله!همان جایی که من، سه سال پیشت

برچسب: نویسنده: نوید کاظمیان تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:44

برام رویا بیاور یاور، این تنها چیزیست که از تو میخواهم، رویا. من بی رویا غرق میشوم، من دارم غرق میشوم یاور، برایم رویا بیاور...

برچسب: نویسنده: نوید کاظمیان تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:44

امروز محکم هلش دادم و سرش داد زدم: حالا که نمیتونی کامل باشی، باید توی همین گهی که هستی بمونی ودست و پا بزنی؟ یه قدم، یه قدم بردار، کامل نشدی به درک، کمالت بخوره تو سرت، تو فقط یه قدم بردار لعنتی!فقط

برچسب: نویسنده: نوید کاظمیان تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:44

کاش من رو رها کنن به حال خودم... کاش ولم کنن. کاش...

نیاز دارم که خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم، برای اینکه برم پیش دکتر یا نه، آزمایش بدم یا نه. من دلسوزی و نگرانی هیچکس رو نمیخوام، من فقط رهایی میخوام.

چرا نمیرن بچسبن به زندگی خودشون؟

چرا تمومش نمیکنن، چرا راه ساده تر رو انتخاب نمیکنن؟

من کسی رو کنارم نمیخوام...

هیچ کس رو. مطلقا هیچ کس...

برچسب: نویسنده: نوید کاظمیان تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:44

دانشجو شدم.

و امشب اولین شبی هست که توی خوابگاه میخوابم...

why is everything so heavy?

برچسب: نویسنده: نوید کاظمیان تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 20:44

صفحه بندی